تبليغاتX
قرار ...


قرار ...

سلام.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.

الهی که همیشه ی خدا در سلامتی کامل به سر ببرین. چشمتون روز بد نبینه که بین من و سلامتی یه چند روزیه که فاصله افتاده. درست از چهارشنبه اون هفته . گاهی پیش میاد که یه اتفاق غیر منتظره تمام برنامه ها و نقشه هاتو بهم می ریزه ... این سرما خوردگیه بی موقع هم تمام برنامه های منو تحت الشعاع خودش قرار داد ... برای ۸/۸/۸۸ کلی برنامه داشتم ... هزار و یک جور نقشه کشیده بودم به قول خودمون کنداکتور کارامو درست و درمون بسته بودم که نشد اونجور که دلم می خواست پیش بره ... اینجوریه دیگه .... همیشه یکی هست که آهسته و مهربانانه کنار گوشمون زمزمه کنه اونطور که من بخوام و صلاح بدونم رقم می زنم نه اونطور که تو می خوای و خیال می کنی... با همه اینها خوشیم به اینکه هست... که هوامونو داره ... که بهترینها رو واسمون می خواد.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:50 توسط | |

-چندوقتیه بین فکرهای ریز و درشتی که به ذهنم خطور می کنه این سئوال مثل ستاره های کارتنی دور سرم می چرخه که : فردا چی می شه؟

صد بار به خودم نهیب می زنم که تا فردا نیومده غمش رو نخور اما باز به گوش دلم نمی ره که نمی ره. نه حالاها ... نه ... از وقتی یادم میاد اینطوری بودم . دلشوره آینده و اینکه: کارم چی می شه ... درسم چی می شه ... زندگیم چی می شه ... عشقم چی می شه ... دوستام چی می شن .... باهام بوده .

ای وای از این فردا و فردا ها که معلوم نیست دیدارش قسمتم باشه یا نه.

-این  بیت  از خیام رو تقدیم می کنم به خودم و اونا که مثل منن:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم        این یکدم عمر را غنیمت شمریم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:16 توسط | |

سلام به تو ای دور نزدیک ... ای آرزوی همیشه ... صدای خوب اجابت .... سلام مهربون.

دوباره دیدار ... دوباره شور شیرین.. دوباره السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...

چشم دوختن به گنبد طلا. دم دمای غروب. صدای نقاره خونه . کبوترا.سقاخونه.پنجره فولاد.گفتن این جمله که دلم می خواد تا اینجام یکی از اونا  که دستاشون رو به شبکه های پنجره فولاد گره زدن حاجت روا کنی. تیک تیک ساعت. صدای اذان. صلوات.صلوات.صلوات کسی رو روی دستاشون بلند می کنن. آقا یکی دیگه رو شفا داده.

السلام علیک یا قریب الغربا... ای نزدیک همه دورا 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:31 توسط | |

بالاخره اومد ... پاییز عزیز با همه زیباییهاش اومد ... بوی بارون .. بوی نویی کتابها و دفترها... گچ... تخته سیاه... کیفهایی که بوی تازگی می دن ... مدرسه .... دوستای تازه ... کودکی ... سالهای ساده و صمیمی .... انتظار مادر برای برگشتن شاگرد کلاس اولش .... مدادهای قدبلند... پاکن هایی که طعم توت فرنگی داشت... پاییز عزیز با همه زیباییهاش اومد...

حاضری پاییز رو تقسیم کنیم ؟...برگهای خشک زیر پا مال من ... بارونهای تند مال تو.... بوی دیوارهای خیس شده مال من ... ناودانهای ترانه خوان مال تو .... آسمون ابری مال من آفتاب پهن شده روی زمین مال تو.... حاضری پاییز رو تقسیم کنیم...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:23 توسط | |

 بعضی  حرفها گاهی بد جوری به دلت می شینه. گاهی بعضی نگاهها رو نمی تونی فراموش کنی. گاهی بعضی روزها با همه حال و هواش به خاطرت می مونه ...

این روزها شهریور زیبا با تمام جلوه هاش مهمون شهرمونه .... عاشق شبها و روزهای آخر شهریورم. ترانه عاشقی رو  خدا انگار تو گوشم زمزمه می کنه... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...

کاش این شهریور آخرین شهریور زندگیمون نباشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط | |

سلام. تا دیر نشده می خواستم بگم... یعنی اونقدر بعضی حرفهام رو نمی گم که دیگه دیر می شه و گاهی زودتر از موعد حرف می زنم و بعد ناراحت از اینکه چرا کمی صبر نکردم... شایدم اونقدر به دیر گفتن دارم که اون وقتا که عجولانه حرف می زنم و به قول کسی ضربه اول رو ... شایدم قدم اول رو من بر می دارم خیال می کنم که خیلی زود بوده ... اما ... اون وقتا که به موقع و سر وقتش حرفمو می گم آی کیف می کنم که نگو ... چند روزی در پوست خودم نمی گنجم. اینا رو گفتم البته تا دیر نشده ... که بگم اما با تو حرف زدن فرق می کنه ... اگه کم و کوتاه و مختصر بگم یا طولانی و با تمام جزئیات و مفصل اگه دیر شروع کنم و زود تموم کنم با تو همیشه به موقعست تو با همه فرق داری.. با تو هیچ وقت دیر نیست.
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:39 توسط | |

سلام. سلم و فقط همین 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:26 توسط | |

صبور باش و مهربون

در برابر کسایی که رخوت غرور گریبانشونو گرفته چرا سکوت نمی کنی؟ چرا گذشت رو فراموش کردی؟ بخند و بذار همه چیز سهل و آسون بگذره .... بخند و اجازه بده بزرگی از روحت پر نکشه ... بخند و آروم باش... آروم و صبور باش و مهربون.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:46 توسط | |

سلام متولدین شعبان عزیز... افتخار دادین و قدم رو چشم زمینیا گذاشتین. دوستون داریم به جون خودتون.


یادمه یه روز استادمون گفت : هنرمند باشید و روش خوب زندگی رو یاد بگیرید ...قیافه های مارو که شکل علامت سئوال شده بود رو نگاه کرد و پای تخته نوشت:

زیستن در اندوه به شعف . گج رو گذاشت پای تخته و از کلاس رفت بیرون.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط | |

می خوام اولین نفری باشم که فرا رسیدن سیزدهم ماه رجب رو بهتون تبریک می گم.

   یادم باشه به همه آرزوهای سال پیشم دوباره فکر کنم. همه اون آرزوهایی که پارسال بهت گفتم و تو شنیدی ... ... توقعی زیادی نداشتم باور کن فقط می خواستم بشنوی که شنیدی .... امسال حرفهای تازه تری دارم... یک سال صبر کردم و به کسی نگفتم حالا بی قرار رسیدن سپید ترین شب سالم... ۱۳ رجب... 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:17 توسط | |


Design By : Night Skin