|
سلام. چند سال پیش یادمه عادت به نوشتنم نه از سر اجبار که بخاطر دلدادگی ها و دلمشغولیهام بود. یادمه هر سال که به ۱۳ رجب نزدیک می شدم یه عالمه آرزوی خوب تو سرم دور می زد ... نیت می کردم تا ۱۳ رحب بهشون برسم . .... و می رسیدم. به همین سادگی حالا نه اینکه آرزوی خوبی نداشته باشم. اما شک و تردید همه وجودم رو گرفته ... نکنه نرسم ... نکنه برآورده نشه. نکنه این آرزو ... آرزوی خوبی نباشه. نکنه به خیر و صلاحم نباشه... چقدر اهل احتیاطم... بهر حال ... به همه اونهایی که به ما سر می زنن این روز رو تبریک می گم و آرزو می کنم همه آرزوهاشون برآورده بشه. مثل ۱۳ رجب اون سالها .... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 9:23 توسط |
صبر آدم یه جایی نموم می شه دیگه. هی حوصله می کنی. هی حوصله می کنی... می گذری.. به روی خودت نمی یاری... با لحظه های کند و کودن می شماری ...۱ ....۲ ....۳ .....۴ ..... حوصله شمردن رو هم نداری ... اعتراض اولت رو نمی شنونه یا شایدم به روی خودش نمی یاره ... اعتراض دومت رو به شوخی می گیره .... می گذره ... به اعتراض سومت می گه غر زدن ... صبر می کنی ... صبر می کنی ... حوصله هم دیگه جواب نمی ده ... خب معلومه که یه جایی صبرت تموم می شه دیگه.... حالا هی تو بگو الان وقت تماشاست ... نگاه کن و چیزی نگو... می شه؟ نه... فکر نکنم که بشه. الانم عصبانیم . + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 15:52 توسط |
سلام. خیلی مهمه از کاری که انجام می دی لذت هم ببری . شناختن اون چه که می تونه شوق و اشتیاق رو در ما زنده کنده به نظرم بی نهایت مهمه. داشتن شور و علاقه نشونه های زندگیه ... یعنی یکی از همون علائم حیاتی. نظرتو بگو. چطوری می شه از کارهای ساده و یا مهمی که انجام می دیم لذت هم ببریم؟ نخند ... بخدا حرفم جدیه. ...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 9:0 توسط |
این اسم برنامه ای بود که برای صدای آشنا ضبط می کردم. پایان خرداد ماه پایان این برنامه بود . فکر نمی کردم اینقدر دوسش داشته باشم. با اینکه خیلی وقتها خسته ام می کرد و گاهی هم ناامید. اما حالا که از آخرین روز ضبطش دو روز میگذره حس می کنم یه چیزی رو گم کردم . یه کسی رو تو روزهای زندگیم جا گذاشتم. البته این خیلی طبیعیه به قول قدیمیا هر سلامی یه خداحافظی داره و هر شروعی یه پایان ... خدا کنه که کارهامون رو از روی مهر و لطفش قضاوت کنه. تنها تو می مانی ... ما می رویم از یاد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 8:46 توسط |
سلام دوست خوب روزهای خوب جوانی پری اینروزها چته ؟ لحنت ... کلمه هات... تماسهات .... می دونم طوری شده ... یه کمی هم حدس می زنم که ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه ... بذار به حساب خرداد ماه ... نزدیک تولدته ... دیگه مثل بچگی هامون روزهای نزدیک به تولدمون سبز و قرمز نیست. حتی صورتی و سفید هم نیست. عیبی نداره ... می گذره ... ببین دارم مثل مادرا باهات حرف می زنم. لطفا بچه خوب و سربه راهی باش.
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 11:33 توسط |
سلام به همه اونهایی که میان و از پنجره کوچیک این وبلاگ ما رو می بینن و سراغی ازمون می گیرن. این روزها خسته ام. این روزها حرف تازه ای ندارم. حرف دارم اما از جنس تازگی نیست. حس می کنم سنگین شدم. پاهام به اندازه کوه سنگینه. دلم مشغولیت های اضافی داره . سرم از خیالهای وحشتناک پره. سنگینم .... حرف دارم ... حرفهایی که نمی شه گفت ... نمی شه شنید. دل کوچیک ما اینروزها بدجوری بهم ریخته است. کاش یه اتفاق تازه بیفته. ببخش اگه حرفهایی که می گم خوب نیست. برای جبرانش یه شعر خوب تقدیم می کنم به همه اونهایی که اومدن و از پنجره کوچیک این وبلاگ نگاهم کردن. خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی بالهای استعاری لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی زندگی های اداری + نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 11:24 توسط |
سلام. امروز مراسم تودیع دکتر گیل آبادی مدیر شبکه رادیویی جوان بود.... مراسم تودیع! خیلی سعی کردم که چند خط بنویسم ... که نشد. تا بعد. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 12:9 توسط |
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم من می ز برای خوشدلی می خوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم (اینو از کتابی که دوستی به من هدیه داده بود نوشتم. تقدیم به شما. عاشق باشید.) + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 8:56 توسط |
سلام
گاهی که زندگی جور خوبشو ازت پنهون می کنه و چهره سختو خشنش رو بی رودربایستی نشونت میده اینجوری خودتو راضی کن که: خیال کن یونسی که تو شکم ماهی گیر افتاده. گاهی که بی معرفتی کسی ....کسایی..... بدجوری دلتو می شکنه و آزرده و پریشون فکر می کنی مکافات کدوم عمله ؟ .... باز خودتو اینجوری دلخوش کن که : خیال کن یوسفی که به دست برادراش به چاه افتاده. وقتی تنهایی رو با سرانگشتهای خسته ات لمس می کنی و حسی می کنی همدمو هم رازی نیست که بشه بار دل رو سبک کرد. می شه اینطوری آروم شد که :تو مریمی که برای نشنیدن زخم زبونها از مردم شهر و دیارت دور شدی خسته و آزرده و پریشون و تنها ... هر جوری که باشیم اون با تمام لطف و رحمتش با همه مهربونیهاش با ماست. شاید می خواد که عزیز باشیم و سربلند وقتی از شکم ماهی بیرون اومدیم و از زندوان و چاه غربتها رها شدیم ... عیسی در آغوشمون باشه.... + نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 10:27 توسط |
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد. گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد. داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند . دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد. + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 12:28 توسط |
|
| ||||||